حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

عید نوروز 92

1392/1/18 9:49
1,185 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

 

 

قندولک مامان عیدت مبارک...

 

 

سال تحویل ساعت چهارده و سی و یک دقیقه و پنجاه و شش ثانیه بود. مادرجون همه رو دعوت کرد به خونش و مثل همیشه ناهارای خوشمزه درست کرده بود.  

فقط زن عمو سمانه و سیدصادق نبودن ولی بعد از سال تحویل زود اومدن.مادرجون سفره هفت سین پهن کرد.

 

 

 

 

 

و همه دورش نشستیم و کلی عکس گرفتیم.   آقاجون موقع سال تحویل عقد داشت و خیلی دیر به جمع ما اومد.

سال خوب و پر برکتی رو برای همه آرزو میکنم.

 

شما این روزا خیلی شیطون شدی و نمیشه ازت یه عکس خوب انداخت. روز چهارم عید رفتیم مزرعه عمو سیدحسین که بیرون از شهر بود  ولی همون ساعت اول که رسیدیم بابایی موقع والیبال بازی کردن افتاد و پاش پیچ خورد. وقتی بردیمش دکتر  گفت باید تا چهار هفته تو گچ باشه.

 

 

عکسای موقع سال تحویل

 

 

نناجی که زحمت کشیده بود سال تحویل اومده بود خونه مادرجون.

 

 

هزار ماشاالله به بابام و عموهای مهربونم

 

 

دست از سر لپ تاپ برنمیدارم

 

 

کوری درآید عصاکش کور دگر شود!!!!

 

 

اومدم تو آشپزخونه کمک کنم

 

 

با کنترل تلویزیون میخوای کمک کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

و   این خوشتیپ حسین پسر عممه!!

 

 

اینم  زهرا جون دختر عممه!!

 

 

عمو سیدعلی با سید صادق

 

 

 و بالاخره آقا جون که تا همین لحظه عقد داشت و نیومده بود اومد

 

 

 

 

 

مزرعه عمو سید حسین

 

خدایا کمک کن بابام زود خوب بشه

 

 

عزیز دلم!!!!

 

 

دستا همه بالا

 

 

 

 

دست !!!دست !!

 

 

برو بالا......

 

 

عزیزم چرا اینجا نشستی؟؟؟؟

 

 

پاشو دیگه خیلی کثیف شدی!!

 

 

باهات قهرم!!!!!!!!

 

 

پا میشم مامانی 

 

 

وای ی ی ی ی ی ی ی ی از دست تو

 

 

آفرین دختر گلم بیا بریم اونور پیش بقیه

 

 

 

تو عید دو تا بعداز ظهر رفتیم نمایشگاه بیرون شهر ولی هیچ کدوم شما رو نبردم.دفعه اول من با مادرجون و عمه و زن عموها رفتم دفعه دوم هم من و مامان جون و دایی و خاله رفتیم.

 

زهرا جون نیفتی؟

 

 

سیدصادق جون خوش به حالت که سوار شتر شدی

 

 

 

 یه ژست دیگه از سیدصادق

 

 

سید صادق و زینب بعد از پیاده شدن از شتر..... خسته نباشی

 

این چندتا عکس هم از دایی و خالم

 

 

یادت باشه شتر سواری دولا دولا نمیشه

 

 

اسب سواری......... پیتیکو پیتیکو پیتیکو

 

 

 

 

سیزده به در  

 

سیزده بدر رفتیم منشاد یه روستای خوش آب و هوا

هوا سرد بود برای همین شمارو خیلی بیرون تو هوای آزاد نیاوردم.

 

دایی خوشتیپ 

 

خالم داره میره از گلاب گیری گلاب اعلا بگیره

 

 

باباجی و ماماجی هم اومدن منشاد

 

 

مامان جون داره منو حسابی گرم میگیره که خدایی نکرده سرما نخورم

 

خوابای خوب ببینی عسل مامانی

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (3)

دایی حدیثه سادات
6 مهر 92 16:37
سلام دایی خوبی پیش مادردبگوپیکوتک بده بخوری انرژی بگیری.


سلام باشه دایی جون
مامان آروین (مریم)
11 آبان 92 16:14
امیدو.ارم جمع خانوادگیتون همیشه گرم و مستدام باشه .
چه دایی و خاله جون مهربون و خوبی . خوش به حالت که اختلاف سنی زیادی باهاشون نداری .


ممنونم آره فقط بیچاره من که این همه با خواهر و برادرم تفاوت سنی دارم
مامان محمدحسین
24 آبان 92 21:51
سلام عزیزم... شما عروس حاج آقا حسینی پور هستین؟؟؟؟ چه سعادتی !!!آخه خطبه عقد منو شوشو رو هم ایشون جاری ساختن....